خرید بک لینک

درباره سایت

باغ باران خورده

امکانات وب

هر چقدر هم تنها باشم خدا که هست، نیست؟

گیرم که خدا هم نباشد،گیرم که تو راست بگویی...ولی بدان که من در اتاقم یک شمع دارم که وقتی عاشقانه هایم را برای خدایم می نویسم، سایه دستم را روی دفترم می اندازد...

دیدی؟ من تنها نیستم! سایه ام لحظه به لحظه مرا دنبال می کند، سایه ام کنارم است!

ولی...

ولی اگر شمعم خاموش شود چه؟ اگر در تاریکی مطلق باشم و هیچ کس نباشد و هیچ چیز... و تو باز بگویی خدا نیست...من با تنهایی و ترسم چه کنم؟

به خدا قسم خدا هست! من با تمام وجودم حس می کنم. احساس می کنم وقتی گریه می کنم، وقتی با تمام وجودم از هر چه موجود است خسته می شوم، کسی که بسیار به قلبم نزدیک است، تسکینم می دهد و آرام در گوشم زمزمه می کند:

نازنین...من هنوز هستم...

همه اینها را بگذاری کنار...خدا در ذهن من یک مفهوم بزرگ است که خودم ساختمش و خودم با تمام "خودم" می پرستمش. این حس خوبی ست که وقتی از همه حتی خود خودت بیزاری، کسی که از همه برایت کس تر را در ذهنت، در قلبت داری که سراغش را بگیری...که بگویی:

نازنین... من هم هنوز هستم...

حالا تو باز بگو خدا نیست!

خدا برای من هست...اگر بخواهی برای تو هم خواهد بود...

خدای خوبی که نازنینت می شود...که نازنینش می شوی...

برچسب: نویسنده: آرشان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:46

صفحه بندی